امشب دوباره خاطرات ۱۳ سال پیش دلره تکرار میشه لحظه های نفس گیر رفتن مامانتازه سیزده سال بود از خونه رفته بودم جقدر تو اون سیزده سال روزهای سختی بودتا اینکه فهنیدیم عازم آسمونهاییهمه چی بهم ریخت تو زودتر از موعد پرکشیدیبعد واسه بابا دعوتنامه دادیدر سکوت در ناباوری دستشو گرفتی بردیش ما موندیم یه عالم اتفاقاتالان که فکر می کنم نمی تونم باور کنم همه اون روزها رو پشت سر گدروندمدیوانه وار دلم براتون تنگ شددیوانه وار
درسته که ابتهاج میگه: «خون می چکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من میکنم افشردن جان است ...» اما تو آروم باش، ببین، بشنو، بگذر، خرده نگیر و یادت بمونه که گاهی صبر خودِ تلاشه